تبلیغات
یکی یدونه,عزیز دردونه,دخملای خونه - شرمندتم دخترم

شرمندتم دخترم

سه شنبه 22 بهمن 1392 01:46 ق.ظ

نویسنده : مامان مینا
     

سلام به روی ماه همه کسانی که الان دارن وبمون رو میخونن
شکر خدا ما خوبیم و انشاالله که همه تو سلامتی باشین
دخترهای گلم میخوام یه کمی باهاتون حرف بزنم
پس خوب گوش کنین
زندگی ما تا به اینجا که الان داره 7 سالش رو پر میکنه پستی و بلندیهای زیادی داشته که خدا رو شکر پستیها رو بدون هیچ مشکلی پشت سر گذاشتیم و به بلندیها رسیدیم
و تا عمر داریم این پستی و بلندیها با ما خواهد بود
میدونم که شما خیلی کوچیکین و متوجه حرفهای من نمیشین ولی خوب وقتی که بزرگ بشین و اینجا رو خوندین امیدوارم درک کنین که چرا گاها براتون کم گذاشتیم
به نظر من وقتی بچه ای به دنیا میاد هیچوقت به اراده خودش نبوده بلکه این پدر و مادر بودن که اونو به این دنیا راه دادن و صد البته به خواست خدا.....و منه پدر و مادر باید تمام احتیاجات شما رو مهیا کنم تا تو اسایش باشین
روزهای اول ازدواجمون رو یادم میاد که از بهترین سوپر مارکت شهر خرید میکردیم ولی بعدش به خاطر بعضی از ادمهای خودخواه تو پستیها افتادیم و  حتی به نون شبمون محتاج شدیم 
اون دوران گذشت و باز ما با به دنیا اومدن تو بیتای گلم خودمونو کشیدیم بالا 
همیشه من و باباتون به اولین ها خیلی اهمییت دادیم و میدیم
مثلا اولین عیدی که تو خونمون بودیم سال تحویلمون خیلی پر شور و نشاطتر از بقیه سالها شد
اولین سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتیم
سال اول تولد بیتا رو یه تولد خیلی مفصل گرفتیم
این فیلم تولد بیتای مامانه (قبل از اومدن مهمونها)

[http://www.aparat.com/v/vhFUW]

اینجا خونه یکی از دوستان گلمه که حسابی بهش زحمت دادیم اخه خونه اونا خیلی بزرگه
و الان هم رسیدیم به اولین تولد تینای مامان که انشاالله 25 همین ماه هستش
ولی باید بگم که نمیتونیم یه جشن خیلی مفصل بگیریمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
اخه هم اینکه الان تو پستیهای زندگی گیر افتادیم(به خاطر اینکه من سر کار نمیرم) و هم اینکه خونه بزرگ نداریم....راستش بعد به هم ریختن خونه دوستم به دست مهمونا دیگه روم نمیشه که تو خونه اونا مهمونی بگیرمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
میدونم تا بعد عید اوضاع رو به راه میشه (شاید هم یه اتفاق خیلی خوب برامون بیوفته)شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
ولی الان نمیتونیم یه جشن مفصل برای تینای گلم بگیریم و این شدیدا منو ناراحت کرده
به امید خدا سال دوم تولدت رو یه جشن مفصل میگیرم مثل تولد خواهرت
امیدوارم تو تینای مامان از دستمون ناراحت نشی
خودت میدونی که تو و خواهرت رو یک اندازه دوست دارم و همه دنیای من هستین
انشاالله پست بعدیمون پست تولد تینای مامان هستش
خوب حالا بریم سراغ اشپزی
این نان عصرانه هستش

                            
                            
و اینم دلمه سیب زمینیه که واقعا خوشمزه هستش(من که عاشقشم)


و در اخر بفرمایید ادامه مطلب تا چند تا عکس ببینیم
تا بعد 
                 

بیتا و تینا همراه پسردایی علی عزیز و دختر خاله گلش حنانه




قربونش برم انگشت به دهن خوابیده



فدای چشات دخترم



جفتشونم رو پام خوابیدن


            




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 بهمن 1392 03:27 ق.ظ